تبلیغات
پور طاهان - مطالب داستانک
 
پور طاهان
وبلاگ شخصی سینا عابدینی فرح آبادی
درباره وبلاگ


من سینا عابدینی فرح آبادی، متولد سال 1371، دانشجوی مهندسی نرم افزار هستم و پور طاهان با معنی پسر فرح آبادی اسم مستعاریه که برای خودم انتخاب کردم. علاقه، و عمده ی فعالیت من برنامه نویسیه ( طراحی و تولید نرم افزار و سایت ).
برای ارتباط بیشتر با من میتونید از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

آی دی من در شبکه های اجتماعی:
Line: purtahan
Telegram: purtahan
Instagram: purtahan
KIK: purtahan

مدیر وبلاگ : سینا عابدینی فرح آبادی
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا تا به حال صادقانه از خدا هدایت به راه راست را خواسته ای؟ آیا راه راست را می شناسی؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بسم الله الرحمن الرحیم

بچه تر که بودم، شیطنت هایم بیشتر از امروز بود. یک روز شیشه این همسایه را می شکستم و فردا، سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم که از کارهایم عاصی شده بود؛ صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که می دهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچه های محل بود. من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمده فروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سرو ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد، اولین دکان بیسکوئیت فروشی من پا گرفت.

اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده ساله ای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دست درازی کند.

ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نان آور خانه شده بودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه می کنم و از صبح، چقدر کاسب بوده ام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریده ام سه تومن و می فروشم پنج تومن. دروغ می گفتم. خریده بودم پانزده ریال و می فروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت. دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب می کنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.

امروز که من پدر شده ام و پسری دارم که شیطنت می کند؛ فهمیده ام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را می دانست؛ می دانست که بیسکوئیت را دو تومن می فروشم؛ می دانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ می دانست که بیسکوئیت نوک زده را به او انداخته ام؛ و می دانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیده ام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیده ام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛ فهمیده ام که پدر به دنبال «راه انداختن» من بود.

امام موسی کاظم علیه السلام می فرمایند: «رجب نام نهری است در بهشت که از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر است؛ اگر کسی یک روز از این ماه را روزه بدارد؛ خداوند از آن نهر به او خواهد نوشانید.»

گاهی می پرسند: این چه موازنه و معامله ای است که اگر کسی تنها یک روزه بگیرد؛ خداوند او را به بهشت می برد و از نهر رجب به او می نوشاند؟ سوای همه پاسخ های متینی که به این پرسش داده شده؛ به گمانم هدف خداوند این است که ما دست از «خبط و خطا» برداریم و در این ماه رجب «راه بیافتیم»؛ و الاّ خداوند قیمت یک روز روزه گرفتن را می داند. با این وصف، نامردمی است که به جای کلاه گذاشتن بر سر خدا!! به دنبال خبط و خطا برویم و شیشه همسایه را بشکنیم.




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، روزه، رجب، پدر، بیسکوییت، خدا، اجر،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 اردیبهشت 1394
سینا عابدینی فرح آبادی
روحانی مچکریم!

این متلب رو یک بی صوات میخاد بنویصه!

امیدوارم به رییییص جمبور مچکریم برنخوره!

اسولن ما بیصواتا ریگی به کفشمون نیصتش چون اصلن کفشی به پامون نیصتش

اسولن کصی که از آقای مچکریم انطقات کنه بیصواته مسل ما

و اسولن تعداد بیصواتا خیلی معدوده تبغ آخرین آمار این افراد که نثلشون در حال انغرازه  در ایران خودمون به 75 میلیون می رسه که انشاالله با طدبیر دولط طدبیر و امبید به زودی نابود خواهند شد! البط به شرت اینکه بچه های خوفی باشن و قشنگ برن طوی سف وایثن و صبد ظلت و تهغیر خودشون رو دریافط کنن(نغته صر خت!!!)

این روزحا اجب خص خصی میکنه این همصایه بقلی ما، بیچاره فک می کنه هنوز کصی به اون فکر میکنه ، گاظ خردل طا طوی ثلولحای وجودش پر شده اما حنوذم میگه: جنگ ما جنگ فقر و غناست! ما پرچم این انقلاب را بر قلل مرتفع جهان برافراشته خواهیم کرد، ما با آمریکا حتی برای لحظه ای کنار نخواهیم آمد، تمام مقصد ما مکتب ماست ، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، رابطه ما با آمریکا رابطه گرگ و میش است ، تنها کسانی با ما تا آخر خط خواهند ماند که درد فقر و استضعاف را چشیده باشند!

او هم مسل ما بیصوات اصت!

یک مشط بیصوات جمع شده ایم دورهم خوشیم ها!!!!

او این جملاط را می گفط و با حر جمله ای خص خصش بیشطر می شد و کمی انترف طر به او لبخند می زد پصته رفسنجان!



خدا رحم میکنه بهمون، من میدونم...




نوع مطلب : داستانک، دفتر ادبیات، افشا نامه، 
برچسب ها : روحانی مچکریم، بی سواد، رفسنجان،
لینک های مرتبط : منبع،

       نظرات
چهارشنبه 16 بهمن 1392
سینا عابدینی فرح آبادی
قندون نقره ای

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو مظنون شده بود و این موضوع باعث كنجكاوی بیشتر او می شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : قندون، نقره، خانوم، حمیدی، مسعود، پسر، دختر، vikki، لندن، هم اتاقی، خوشگل، رابطه، مظنون، کنجکاوی، هفته، قندان، شک، اطمینان، ایمیل، عزیز، خانه، صورت، تهران، عشق، تخت خواب، آقا،
لینک های مرتبط : منبع تصویر،

       نظرات
شنبه 15 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی
قتل با چاقو

یه پسر و دختری عاشقه همدیگه بودن
میخواستن با هم ازدواج کنن
اما این وسط یه مشکل به وجود اومده بود
اونم این بود که دختره به پسره خیانت میکنه
و با یکی دیگه ازدواج میکنه
پسره به محض شنیدن این خبر ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، پسر، دختر، عاشق، عشق، ازدواج، مشکل، خیانت، بنزین، بیمارستان، کمال، عیادت، چاقو، دست، قلب، حرکت، صرفه جویی، طنز،
لینک های مرتبط : منبع تصویر،

       نظرات
جمعه 14 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی
چند روز پیش برای عوض کردن روغن ماشینم به مکانیکی رفته بودم ..که دختر خانومی 27-26 ساله با کبکبه و دبدبه وارد شد و به مکانیک گفت :

ببخشید آقا

یه 710 میخواستم میشه لطف کنین بدین؟؟

مکانیک گفت :710 تا چی؟؟




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : دختر، ماشین شناس، میکانیک، کاپوت، 710، ماشین، روغن، OIL، عکس،
لینک های مرتبط : منبع،

       نظرات
پنجشنبه 13 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.
پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : مسئول، خیریه، وکیل، پولدار، شهر، ریال، کمک، افراد، تحقیق، الحمد الله، درآمد، خوب، خیر، شرکت، مار، بیماری، طولانی، سال، حقوق، بازنشسته، کفاف، مخارج، سنگین، درمان، شرمنده، تسلیت، برادر، جنگ، پا، دست، زن، بچه، خانه نشین، خواهر، روانی، بیمه، تامین، هزینه، انتظار،
لینک های مرتبط : منبع تصویر،

       نظرات
پنجشنبه 13 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد.

ادامه...




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : مرد، چاله، درد، کشیش، گناه، دانشمند، عمق، رطوبت، چاه، روزنامه نگار، مصاحبه، سوفستایی، ذهن، واقعیت، پزشک، قرص، آسپرین، پرستار، گریه، روانشناس، تحریک، پدر، مادر، تقویت، فکر، خوشبین، پا، بی سواد،
لینک های مرتبط : منبع تصویر،

       نظرات
پنجشنبه 13 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : پسر، کور، نا بینا، جوان، زوج، قطار، قطره، باران، لذت، لمس، چشم، فریاد، پدر، آب، طاقت، مسن، پزشک، دکتر، بیمارستان، زندگی، 25، 5، صندلی، درخت، حرکت، لبخند، هیجان، تحسین، کودک،
لینک های مرتبط : منبع تصویر،

       نظرات
پنجشنبه 13 آبان 1389
سینا عابدینی فرح آبادی