تبلیغات
پور طاهان - اردو ی ولیلا
 
پور طاهان
وبلاگ شخصی سینا عابدینی فرح آبادی
درباره وبلاگ


من سینا عابدینی فرح آبادی، متولد سال 1371، دانشجوی مهندسی نرم افزار هستم و پور طاهان با معنی پسر فرح آبادی اسم مستعاریه که برای خودم انتخاب کردم. علاقه، و عمده ی فعالیت من برنامه نویسیه ( طراحی و تولید نرم افزار و سایت ).
برای ارتباط بیشتر با من میتونید از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

آی دی من در شبکه های اجتماعی:
Line: purtahan
Telegram: purtahan
Instagram: purtahan
KIK: purtahan

مدیر وبلاگ : سینا عابدینی فرح آبادی
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا تا به حال صادقانه از خدا هدایت به راه راست را خواسته ای؟ آیا راه راست را می شناسی؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اردو ی من و حدود 30 نفر از دوستام به روستای ولیلا

پنجشنبه 24 تیر بود که قرار بود صبح ساعت 6:30 همراه حدود 30 نفر از دوستام به ولیلا برم. ولی از شانس خوبم یا بدم جا نبود که باهاشون برم ، آخه برای ثبت نام دیر اقدام کرده بودم. آخه تا چند ساعت قبلش خیلی تمایل نداشتم برم و با تاکید دوستم علیرضا نظرم عوض شد.
خلاصه صبح که مسئول اردو ( موسی ) منو جواب کرد و گفت جا کم داریم و نمیتونی بیای. منم خدا حافظی کردم و گرفتم خوابیدم.آخه ساعت 6 بود که براش زنگ زدم .
چند ساعت بعد ، علیرضا بهم زنگ زد و گفت که با صادق ( یکی دیگه از مسئولین اردو ) هماهنگ کردم ، اون بعد از ظهر راه میفته ، همراش بیا. منم گفتم باشه و بازم گرفتم خوابیدم. ( این خواب های من به خاطر اینه که اصولا شبا بیدارم و صبحا میخوابم )
فکر کنم ساعت 11 بود که بیدار شدم و وسایلی که جمع نکرده بودم و جمع کردم. نشستم پشت کامپیوتر و چند تا از کارامو رسیدم و موقع نماز ، نمازمو خوندم و بعدش هم ناهار خوردم . یه اس به صادق دادم که یه ربع قبل از راه افتادن خبرم کنه و بعدش هم گرفتم خوابیدم . خلاصه....
ساعت 3 و کمی اینور اونور بود که راه افتادیم.
من و صادق و محمد و محمد حسین با ماشین صادق راه افتادیم. چون هم ماشین شخصی بود و هم تعداد زیاد نبودیم خیلی حال داد بهمون تا برسیم به ولیلا.
ولیلا یه روستای کوهستانی و سر سبزه که در توابع شهر زیرآب قرار داره.
وقتی رسیدیم اونجا بعضی از بجه ها از یکی از گشت هاشون داشتن بر مگشتن به محل اسکان
محل اسکانمون هم یه حسینیه بود.
بعد از یه استراحت کوتاه ما هم رفتیم و یه دوری تو محل زدیم.
بعد برگشتیم خونه . دیگه داشت هوا تاریک میشد. بچه ها بعضیاشون داشتن استراحت میکردن ، بعضیهاشون صحبت و ....
که نمیدونم کی بود که پیش نهاد بازی داد.
ما با این جمعی که میریم اردو چند تا بازی و مراسم داریم. یکی از این بازی ها اسمش "بورده بورده" هست.معنی بورده بورده به گویش مازندرانی یعنی رفت رفت.
این بازی یه بازی دست جمعیه
حدود 18 نفر نشستیم دور هم و با پاهامون یه طونل درست کردیم که از زیر پاهامون میتونستیم راحت چیزی رد کنیم.
یه شلاق هم درست کرده بودیم . یه نفر فرستادیم وسطو بورد بورده..
نفر اوول چند تا شلاق خورد و تونست شلاقو از زیر پاهای بچه ها پیدا کنه و جاشو باهاش عوض کنه.
چند نفر رو این شکلی زدیم و خندیدیم تا اینکه یه بنده خدا بد از دستم شلاق خورد و بچه ها به این فکر افتادن که برای طلافیش منو جشن پتو کنن.
جشن پتو یه مراسم زیبا ی دیگست که یه نفرو میدازن زمین (یواشکی تا خود یارو نفهمه ) بعد یه پتو میندازن سرشو بعد همه با هم دست در دست هم میدن و اون بنده خدار و تا میخوره میزنن
منم داشتم جشن پتو میشدم که بعد از 2 3 دقیقه چوب خوردن تونستم از زیر مشت و لگد و .... هاشون فرار کنم
بعد از من نوبت یه نفر دیگه شد که تونست فرار کنه.
بعد برای اینکه همسایه ها از سر و صدای ما اذیت نشن این بازی هار و ادامه ندادیم.
تو این 30 نفر یه گروه داشتیم که تئاتر کار میکردن.
این گروه اومد برامون یه تئاتر اجرا کرد و کلی خندیدیم.
بعد تئاتر هم شام خوردیم و خوابیدن( آخه من بازم طبق معمول شب و نخوابیدم )
منو علرضا بیدار بودیم تا اینکه همه خوابیدن ، رفتیم از همشون عکس گرفتیم و جند تاشعر و مطلب که تو موبایلم بود و خوندیم و بعد رفتیم لالا.
فردا صبح ساعت 8 بود که صادق با یه صوت اومد تو حسینیه و صوت صوت...... با فریاد داد زد بلند شید
الان وقته جنگل نوردیه........
همه هم پا شدن و از کارای صادق خندیدن.
بعد از خوردن صبحانه بچه ها آماده شدن که برن جنگل.
مقصدمون یه آبشار بزرگ بود که از محل تابلو خورده بود فاصله تا آبشار 1.5 کیلومتر
ولی به نظر من خیلی بیشتر بود.
تو مسیر کوه و جنگل و طی کردیم تا رسیدیم به خود آبشار و یه تیکش هم با طناب کهنوردی رفتیم پایین. آخه مسیرش بدون طناب رفتنی نبود!
بعد از یک کم بازی و شنا و آب بازی زیر آبشار ( البته من نرفتم تو آب ) دو گروه شدیم.
یه گروهمون برگشت ( که منم توش بودم و 11 نفر بودیم )
یه گروه دیگه رفت جای دیگه ی رودخونه و زیاد تر بودن
خلاصه حدود نیم ساعت بعد از ما گروه دوم رسید محل اسکان و ناهار خوردیم.
اونجا گاو های زیادی داشت که هر کدوم با ریتم منحصر به فرد ما ما میکرد و سوژه ی خنده ی ما بود.
بعد از ظهر جمعه هم من و علی و محمد حسین و محمد و صادق با ماشین صادق برگشتیم و بقیه با مینی بوس.

خلاصه خیلی خوش گذشت
عکسای مربوطه رو هم میتونید از قسمت زیر نگاه و دانلود کنید.



دانلود آلبوم تصاویر




نوع مطلب : سفرنامه، 
برچسب ها : ولیلا، زیرآب، کانون، اردو، مسافرت،
لینک های مرتبط : دانلود آلبوم تصاویر ولیلا،

       نظرات
دوشنبه 28 تیر 1389
سینا عابدینی فرح آبادی
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:14 ق.ظ
I have read a few excellent stuff here. Certainly price bookmarking for revisiting.

I wonder how much attempt you place to make this sort of
excellent informative site.
سه شنبه 6 تیر 1396 11:21 ق.ظ
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
یکشنبه 4 تیر 1396 11:48 ب.ظ
You could definitely see your skills in the work you write.

The world hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to mention how they
believe. Always go after your heart.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:42 ق.ظ
Do you have a spam problem on this site; I also am a blogger, and I
was curious about your situation; we have developed some nice procedures and we are looking to trade methods with others, why not shoot me an e-mail if interested.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:50 ب.ظ
I am really thankful to the owner of this site who has shared this great piece of
writing at here.
سه شنبه 17 خرداد 1390 01:36 ب.ظ
خیلی با حال بود آقا سینا. بیشتر خاطره بنویس.
سینا عابدینی فرح آبادیبه به .... حاج موسی
سلام حاجی!

چشم ، چند تا مسافرت که از دست رفت ، قصد داشتم اردوی تبریزو خیلی کامل توضیح بدم ولی حیف نشد .
اگه یادت باشه تو اردو هم مشغول نوشتن بودم ، یه بار هم پاکنویس کردم و آماده شده بود ولی نمیدونم واسه چی پاک شد .
به خاطر همین حالم خیلی گرفته شد و دیگه حوصله نکردم از نو شروع کنم .
باشه اردو ها و مسافرت های بعدی رو مینویسم .
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 11:15 ب.ظ
پورطاهان عزیز من اهل روستای ولیلا هستم امیدوارم به تو دوستانت خوش گذشته باشه بازم به ولیلا بیایید
سینا عابدینی فرح آبادیسلام آقای ذبیحی

خیلی خوش گذشت
راستش تا حالا چند بار با دوستا اومدیم
ایشالا بازم میایم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر