تبلیغات
پور طاهان - من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
 
پور طاهان
وبلاگ شخصی سینا عابدینی فرح آبادی
درباره وبلاگ


من سینا عابدینی فرح آبادی، متولد سال 1371، دانشجوی مهندسی نرم افزار هستم و پور طاهان با معنی پسر فرح آبادی اسم مستعاریه که برای خودم انتخاب کردم. علاقه، و عمده ی فعالیت من برنامه نویسیه ( طراحی و تولید نرم افزار و سایت ).
برای ارتباط بیشتر با من میتونید از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

آی دی من در شبکه های اجتماعی:
Line: purtahan
Telegram: purtahan
Instagram: purtahan
KIK: purtahan

مدیر وبلاگ : سینا عابدینی فرح آبادی
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا تا به حال صادقانه از خدا هدایت به راه راست را خواسته ای؟ آیا راه راست را می شناسی؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
راز ناگفته ای از شهریار پدر عشق


یادش به خیر ... سال هایی که در دبیرستان های تهران تدریس می کردم، دوران سرسبز و خاطره آمیز زندگی ام بود . شاعران، همه گرم و صمیمی بودند از پیران عاشقی چون استاد «مشفق کاشانی» ، و استادان زنده یاد «مهرداد اوستا» ، «نصرت رحمانی» ... و از جوانان آن زمان «اکبر بهداروند» ، «عباس خوش عمل» ، «محمد رضا عبدالملکیان» ، «محمود تابنده» و ...

هرازگاهی دور هم می نشستیم و سروده های چاپ نشده مان را با اشتیاق می شنیدیم و فارغ از نیرنگ روزگار، در لحظاتی بی رنگ تر از آب زلال، جاری می شدیم .

بگذریم وقتی که دست روزگار برخلاف میل باطنی مرا از حلقه رندان گسست و به دیار فراموشانم، «سراب» افکند، احساس کردم که از قاف آرامش به تنگچال پریشانی سرنگون شدم . عطش دیدار یاران آتشم می زد و نیازمند چشمه شفاف یکرنگی شان بودم، اما سراب بود و سراب ... و دیگر هیچ!

احساس دلتنگی عجیبی می کردم اما هرازگاهی سفر به تبریز و دیدار پیر دلسوخته «شهریار غزل» آبی بود بر آتش دلتنگی ها و نوشدارویی بود بر زخم عمیق اشتیاق!

در غروب دلگیر یکی از روزهای تعطیل عید 1366 که در تبریز بودم و ویترین یکی از کتابفروشی ها را تماشا می کردم، ناگهان دستی را بر شانه ام احساس کردم، برگشتم گویی جهانی را به من هدیه کردند! خلسه سرور در رگ هایم دوید! یکی از دوستان شاعر تهرانی بود همدیگر را در آغوش کشیدیم، عجب تصادف گوارایی!
ادامه...

پس از احوال پرسی و تعارفات روزمره، دوستم اصرار کرد که حتما به دیدار شهریار برویم گفتم: چشم ولی فردا .

گفت: من فردا بعد از ظهر عازم تهران هستم، همین الان؛ لاجرم عزم رفتن کردیم .

انگشت های لرزان دوستم زنگ خانه شهریار را فشرد، در باز شد و پیر عشق و غزل با قامت خمیده و چهره تکیده در آستانه در نمایان شد؛ وارد شدیم . تنهای تنها بود، اتاقش در هم ریخته و کاغذ پاره ها در صحن اتاقش پراکنده .

شهریاری که ، قلمش دشمنان را شمشیر آبدیده و دوستان را گیسوی نسیم دلنواز بود، با لحنی پرمهر و با ابراز خوشحالی از حضور ما جویای حال شاعران تهران نشین شد .

نشستیم و از شعر سخن گفتیم . یکی از کاغذ پاره ها را برداشت، شعری بود درباره «نهضت سوادآموزی» که برایمان خواند، زیبا بود و پر از تکنیک ها و رندی های شاعرانه و شهریارانه!

بعد غزلی شیوا و شورانگیز که در استقبال غزل معروف حافظ

«به مژگان سیه، کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم»

سروده بود، قرائت کرد و وقتی به بیت زیر رسید، باران اشکش باریدن گرفت:

تو با من کی نشستی؟ ماه من تا باز برخیزی

من از بزم تو کی برخاستم؟ تا باز بنشینم

و ادامه داد: هر سطر سطر این شعرها، سرشار از خاطرات تلخ یک عشق نافرجام است .

گفتم: استاد! اکثر شعرهای شما با الهام از خاطره های عشق طاقت سوز فصل جوانی سروده شده اند، خواهش می کنم راز تولد غزل «گوهر فروش» را برای ما بازگو کنید، چونکه سؤال اکثر دوستداران اشعار شما است ...

خیال شهریار در آسمان جوانی هایش بال می گشاید، شادابی کمرنگی در چهره اش پدید می آید وزبانش عنان اختیار از کف می دهد و می گوید:

وقتی در کشاکش میدان عشق مغلوب شدم و اطرافیان نامرد معشوقه ام به نامرادی ام کشاندند و حسن و جوانی و آزادگی و عشق و هنرم همه در برابر قدرت اهریمنی زر و سیم تسلیم شدند در خویشتن شکستم، گویی که لاشه خشکیده ام را بر شانه های منجمدم انداخته و به هر سو می کشاندم . بهارم در لگدکوب خزان، تاراج توفان ناکامی شده بود و نیشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره پاره می کرد .

 از خویشتن بریدم و روزگار طاقت سوزی داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصیل در دانشکده طب وامانده بودم و از عشق شور آفرینم هیچ خبری نداشتم . ازدواج کرده بود نمی دانستم خوشبخت است یا نه؟

تقریبا سه سال پس از این شکست سنگین به تهران سفر کرده بودم، روز سیزده بدر با دوستان تصمیم گرفتیم که برای گردش به باغی واقع در کرج برویم تا انبساط خاطری شود .

در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانکاه مرا می فرسود، تشویشی بنیان کن به سینه ام چنگ انداخته و قلبم را می فشرد، از یاران فاصله گرفتم، رفتم در کنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم و به یاد گذشته های شورآفرین اشک ریختم، پر از اشتیاق سرودن بودم، ناگهان توپی پلاستیکی صورتی رنگ به پهلویم خورد و رشته افکارم را پاره کرد؛ دخترکی بسیار زیبا و شیرین با لباس های رنگین در برابرم ایستاده بود و با تردید به من و توپ می نگریست، نمی توانست جلو بیاید و توپش را بردارد . شاید از ظاهر ژولیده ام می ترسید؛ توپ را برداشتم و با مهربانی صدایش کردم، لبخند شیرینی زد، جلو آمد تا توپ را بگیرد، از معصومیت و زیبایی خاص دخترک، دلم به طرز عجیبی لرزیدن گرفت . دستی به موهایش کشیدم، توپ را از من گرفت و به سرعت فرار کرد . با نگاه تعقیبش کردم تا به نزدیک پدر و مادرش رسید و خود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت . وای ... ناگهان سرم گیج رفت، احساس کردم بین زمین و آسمان دیگر فاصله ای نیست ...

استاد در این لحظه مثل صاعقه زدگان به نقطه ای خیره شد، دیگر زبانش نمی جنبید، گویی حس بودن به حس فرسودن مبدل شده بود!

گفتم: استاد ... استاد ... چرا؟ چرا سرتان گیج رفت؟ تمنا دارم، ادامه دهید . من و دوستم، دیدیم که گوهرهای اشک در لابلای چشم هایش درخشیدن گرفت و با صدای خفه ای که انگار ازدرون چاهی عمیق شنیده می شود، گفت:

او بود ... عشق از دسته رفته من ... همراه با شوهر و فرزندش ... !

مو بر اندام من و دوستم راست شده بود، ما نیز درد عشق را همنوا با گریه استاد می گریستیم! !

استاد تکرار کرد: آری ... او بود، کسی که سنگ عشق در برکه احساسم افکند و امواج حسرت آلود ناکامی اش، مرزهای شکیبایی ام را ویران ساخت و این غزل را در آن روز در باغ کرج سرودم:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگرگوشه هم ازشیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گرهبند زر و سیم بود

که به بازار توکاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم

تو از آن دگری، رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا! چه کنم لعلم و والا گوهرم

صدای آسمانی استاد، در فضای اتاق دوداندوش بال گشوده بود و ماه و اختران از روزنه پنجره اشک های نقره فام خود را با اشک های ما، درمی آمیختند .

دیروقت بود، از استاد خداحافظی کردیم . وقتی در پیچ و خم کوچه مقصودیه با گام های حسرت بار در فضای وهم آلود سکوت، راه می سپردیم این بیت را در زیرلب زمزمه می کردم:

شهریارا! تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی


منبع: مجله کیهان فرهنگی ،شماره 215، حسن اسدی «شبدیز»؛برگرفته از اینجا



نوع مطلب : دفتر ادبیات، 
برچسب ها : شعر، شهریار، عشق، همسر، حافظ، ازدواج، شوهر، زن، فرزند، مادر، پسر، 13، 13 بدر، تهران، تبریز،
لینک های مرتبط : منبع، منبع تصویر،

       نظرات
پنجشنبه 19 بهمن 1391
سینا عابدینی فرح آبادی
شنبه 19 اسفند 1391 11:17 ق.ظ
سلاااااااااام

آپ کردم

وقت بخاطرش...
سینا عابدینی فرح آبادیسلام امیر جان

چشم سر میزنیم حتما
دوشنبه 30 بهمن 1391 02:27 ب.ظ
سلام موفق باشی
سینا عابدینی فرح آبادیسلام محسن جان
ممنون، همچنین!
شنبه 21 بهمن 1391 07:55 ق.ظ
سلام
نمیدونم چی بگم!
..............
سینا عابدینی فرح آبادیسلام

این بیت شعرش (تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم----------گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم) منو یاد خیلی شعرای دیگه میندازه مثل:
رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره---یاد اون کوچه تاریک منو تنها نمیذاره
یا
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری----- بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
و ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر